علی لاجوردی

علی لاجوردی

صاحب امتیاز برند لنت پارس
cake 1335 location_on تهران

علی لاجوردی از صنعتگران پیشکسوت ایران است که نام او با شکل‌گیری و توسعه برند «لنت پارس» پیوند خورده است. او از نسلی است که صنعت را نه در پشت میز، بلکه در دل کارخانه آموخت. نسلی که با تکیه بر دانش، تجربه و پشتکار، مسیر دشوار تولید را انتخاب کرد و سال‌ها برای ارتقای کیفیت محصولات ایرانی، توسعه فناوری و افزایش اعتماد به تولید ملی تلاش کرد. در نگاه او، تولید تنها یک فعالیت اقتصادی نیست، بلکه مسئولیتی اجتماعی است.مسئولیتی که با امنیت، کیفیت و آرامش زندگی مردم گره خورده است.

نسل ما، مدیون نسل شما خواهد بود.

نسل فردا، سلام...

شاید برای شما که در دنیای هوش مصنوعی، اینترنت، فناوری‌های نو و تغییرات شتابان زندگی می‌کنید، شنیدن حرف‌های مردی که بیشتر عمرش را در کارخانه‌ها، خطوط تولید و میان صدای ماشین‌آلات گذرانده، چندان جذاب نباشد. اما اجازه بدهید از چیزی بگویم که فکر می‌کنم بین همه نسل‌ها زبان مشترکی است. چیزی که نه پیر می‌شود و نه از ارزش می‌افتد: تجربه.
من از نسلی می‌آیم که زندگی را با امکانات فراوان شروع نکرد. روزگار، روزگار تلاش بود و برای به دست آوردن هر فرصت، باید با تمام وجود کار می‌کردی. از همان سال‌های نوجوانی شیفته ساختن بودم. هر چیزی که باز و بسته می‌شد، هر ابزاری که چیزی را به حرکت درمی‌آورد، برایم جذاب بود. شاید آن علاقه ساده دوران نوجوانی، بی‌آنکه خودم بدانم، مسیر تمام زندگی‌ام را رقم زد.
سال‌ها بعد، وقتی وارد دنیای صنعت شدم، فهمیدم کارخانه فقط جایی برای تولید کالا نیست؛ دانشگاهی است که هر روز درس تازه‌ای به آدم می‌دهد. آنجا یاد گرفتم موفقیت حاصل یک تصمیم بزرگ و ناگهانی نیست، نتیجه زنجیره‌ای از انتخاب‌های کوچک اما درست است که هر روز تکرار می‌شوند. در این مسیر، روزهای سخت کم نبود. سرمایه کم بود، امکانات محدود بود و موانعی وجود داشت که می‌توانست خیلی‌ها را از ادامه راه منصرف کند. اما من به یک اصل ساده باور داشتم: اگر خودت به راهی که انتخاب کرده‌ای باور نداشته باشی، انتظار نداشته باش که دیگران به تو و راهت باور کنند.
آری،باور نقطه شروع بود اما به تنهایی کافی نبود. کم‌کم درهای بسته یکی‌یکی به رویم باز شدند؛البته نه یک‌شبه و نه با شانس، بلکه با صبر، پیگیری و ایمان به این که اگر مسیر درست را انتخاب کنی، حتی اگر آهسته حرکت کنی، بالاخره به مقصد می‌رسی. امروز که به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، بیش از هر چیز، برای آن‌چه از آن سال‌ها آموختم، سپاسگزارم؛ برای تمام پیچ‌های سختی که پشت سر گذاشتم و برای آدم‌هایی که در هر کدام از آن پیچ‌ها سر راهم قرار گرفتند. بعضی‌ها همراه شدند، بعضی‌ها رفتند و بعضی‌ها فقط در حد حرف ماندند، اما تقریباً همه‌شان چیزی به من یاد دادند.
در تمام این سال‌ها، یک چیز هیچ‌وقت از من جدا نشد: حس یاد گرفتن. هر بار که فکر کردم دیگر همه‌چیز را می‌دانم، زندگی با یک اتفاق ساده به من ثابت کرد که هنوز شاگردم. حتی بارها مجبور شدم از آدم‌های جوان‌تر از خودم هم چیزییاد بگیرم. شاید برای بعضی‌ها پذیرفتنش سخت باشد، اما من فهمیدم دانش، سن و سال نمی‌شناسد. هر کسی که چیزی بلد است، می‌تواند معلم تو باشد. برای همین اگر روزی احساس کردید همه‌چیزی را می‌دانید، کمی‌مکث کنید. شاید این همان لحظه‌ای باشد که دارید از یاد گرفتن فاصله می‌گیرید. از گفتن «نمی‌دانم» نترسید. اگر این جمله از سر صداقت گفته شود، نشانه ضعف نیست.
راستش را بخواهید، من هم بارها ایستادم و به راهی که آمده بودم نگاه کردم و با خودم صادقانه گفتم: «این قسمت را می‌شد بهتر رفت»، اما این نگاه قرار نبود تبدیل به سرزنش خودم شود. قرار بود کمکم کند دوباره بسازم. فکر می‌کنم یکی از محکم‌ترین ستون‌های زندگی من همین صداقت با خودم بوده است. اینکه بتوانم اشتباهم را ببینم، قبولش کنم و دوباره راه بیفتم.
شب‌هایی بود که کار روزانه تمام می‌شد و سکوت کارگاه را فرا می‌گرفت. می‌نشستم و به فردا فکر می‌کردم؛ نه از سر نگرانی، بلکه از سر مسئولیت. فردا همیشه برایم مهم‌تر از امروز بود. همین نگاه باعث شد همیشه یک قدم جلوتر را ببینم؛ نه برای اینکه از کسی جلو بزنم، بلکه برای اینکه در مسیر خودم استوار بمانم.
آن روزها فهمیدم رویا داشتن بسیار باارزش است، اما رویای بدون برنامه، مثل نقشه‌ای است که مسیر ندارد؛ آدمی را دلخوش می‌کند، اما لزوماً به مقصد نمی‌رساند. این را نه از کتاب‌ها، بلکه از زندگی یاد گرفتم. از روزهایی که همه‌چیز طبق برنامه پیش نرفت و مجبور شدم دوباره فکر کنم، دوباره تصمیم بگیرم و حتی از نو شروع کنم. شاید همین دوباره فکر کردن‌ها، بیشتر از موفقیت‌های بی‌دردسر، من را ساخته باشند.
در این مسیر، ترس هم همیشه وجود داشت. اگر امروز یک جوان از من بپرسد با ترس از آینده چه کار کنم، نمی‌گویم نترس. ترس طبیعی است. آینده همیشه بخشی از ابهام را با خودش دارد و قرار نیست این ابهام کاملاً از بین برود. مهم این است که اجازه ندهی ترس تو را متوقف کند. من هم با ترس‌هایم زندگی کردم. یاد گرفتم ترس همیشه دشمن نیست، گاهی مثل یک چراغ زرد است که می‌گوید آهسته‌تر برو، اما متوقف نشو. شاید رمز دوام آوردنم هم همین بوده باشد، آهسته رفتن، اما مداوم بودن. و اگر از من بپرسید در تمام این سال‌ها بزرگترین دستآوردت چه بوده، پاسخ من عددها و قراردادها نیست. آدم‌ها هستند. همکارانی که کنارم بودند، کارگرهایی که با دست‌های پینه‌بسته کار می‌کردند، مشتری‌هایی که اعتماد کردند و حتی کسانی که در میانه راه از ما جدا شدند. هر کدام ردپایی در زندگی من گذاشتند.
من فهمیدم هیچ مسیری فقط با تلاش یک نفر ساخته نمی‌شود. همیشه دست‌های دیگری هم در کار است. همین حس همراهی و جمع بودن، در سخت‌ترین روزها من را سرپا نگه داشت. به همین دلیل اگر قرار باشد فقط یک چیز به نسل بعد بگویم، شاید این باشد: قدر آدم‌های اطرافتان را بدانید.
اگر موفقیت را فقط برای خودت بخواهی، خیلی زود رنگ می‌بازد. اما وقتی آدم‌های دیگری هم در آن سهم داشته باشند، حتی خاطره‌اش هم گرم و ماندگار می‌شود. امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، بیشتر لبخندها، همراهی‌ها و آدم‌ها را به یاد می‌آورم تا قراردادها و عددها و در تمام این مسیر، چیزی بود که مثل یک نخ نامرئی من را به جلو می‌کشید: امید.
امید برای من هیچ‌وقت خوش‌بینی ساده‌لوحانه نبود. امید یعنی با وجود تمام «نشدن‌ها»، باز هم دلیلی برای «شدن» پیدا کنی. یعنی وقتی همه‌چیز برخلاف برنامه پیش رفته، باز یک قدم کوچک برداری، حتی وقتی مطمئن نیستی قدم بعدی تو را به کجا می‌رساند.
امید ،برای من یک حس مبهم نبود؛ یک کار عملی بود. یعنی کاری انجام بدهی، حتی کوچک، تا به خودت ثابت کنی هنوز تسلیم نشده‌ای. نه با سر و صدا، نه با شعار، فقط با ادامه دادن.
نسل فردا، من نمی‌دانم دنیایی که شما خواهید ساخت دقیقاً چه شکلی خواهد بود. فناوری‌ها تغییر می‌کنند، ابزارها عوض می‌شوند و شاید بسیاری از چیزهایی که امروز برای ما عجیب و تازه‌اند، برای شما کاملاً عادی باشند. اما فکر می‌کنم بعضی چیزها همچنان همان خواهند ماند: نیاز به یاد گرفتن، شجاعتِ دوباره شروع کردن، پذیرفتن اشتباه، اعتماد به آدم‌ها، و مهم‌تر از همه، توانایی ادامه دادن وقتی مسیر روشن نیست.
اگر قرار باشد چیزی از این سال‌های طولانی کار و زندگی برای شما باقی بماند، دوست دارم همین باشد: لازم نیست از روز اول همه‌چیز بی‌نقص باشد، لازم نیست از ترس خالی باشید. لازم نیست همه جواب‌ها را بدانید. فقط در مسیر بمانید، یاد بگیرید،هر جا لازم است تغییر کنید، با خودتان صادق بمانید و هر بار که زمین خوردید، دوباره فکر کنید و دوباره قدم بردارید.
من بیش از پنجاه سال در مسیر صنعت و تولید حرکت کردم. مسیری پر از توقف، اشتباه، سختی و دوباره ساختن. حالا که به پشت سرم نگاه می‌کنم، شاید بزرگ‌ترین دستاورد زندگی‌ام نه چیزی باشد که ساخته‌ام، بلکه چیزهایی باشد که در این مسیر یاد گرفته‌ام و آدم‌هایی باشند که کنارم بوده‌اند.
حالا این چراغ را به دست شما می‌سپارم.
شاید یکی از این تجربه‌ها روزی، در یک تصمیم سخت، یک لحظه تردید یا یک شب طولانی، راهتان را کمی‌روشن کند. اگر چنین شود، احساس می‌کنم سهم خودم را ادا کرده‌ام.
نسل فردا، بروید و بسازید.
نه بی‌اشتباه، نه بی‌ترس؛
فقط با امید، با یاد گرفتن و با ادامه دادن

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی برای این نامه ثبت نشده است.
نام علی لاجوردی
سمت صاحب امتیاز برند لنت پارس
تولد 1335
محل تولد تهران

نسخه صوتی نامه

00:00
00:00 download
خرید کتاب