عبدالمهدی مستکین

عبدالمهدی مستکین

استاد دانشگاه
cake 1352 location_on دزفول

عبدالمهدی مستکین، پژوهشگر، نویسنده و از مدیران برجسته حوزه فرهنگ، سال‌ها در کمیسیون ملی یونسکو–ایران مسئولیت‌های مهمی از جمله مدیریت بخش فرهنگ، دبیری کمیته ملی میراث فرهنگی و طبیعی و مشاوره عالی دبیرکل را بر عهده داشته است. او با تدوین پرونده‌های ثبت جهانی مشاهیر ایران، در معرفی ده‌ها چهره برجسته فرهنگی و ادبی کشور در یونسکو نقش‌آفرینی کرده است.
وی همچنین نویسنده و ادیب، مشاور فرهنگی دانشگاه‌ها و مؤلف آثاری در حوزه فرهنگ، ادبیات و هنر سخنوری است و همواره بر پاسداشت میراث فرهنگی، هویت ایرانی و گسترش گفت‌وگوی فرهنگی تأکید داشته است.

خرد؛ سرمایه ماندگار زندگی

به نام یزدان پاک

نیک به یاد دارم که درس جهان سوم را در رشته روابط بین الملل تدریس میکردم. استادان همکار از دانشجوی دختری یاد میکردند که به زعم آنها گستاخ و تلخ گفتار و در عین حال زیبا و پر نگار بود و غالبا با زبان تند و شرزه ای که داشت فضای کلاس را در مینوردید و عنان درس را از دست استادان می ربود و در فرجام فاتحانه پیروزی خود را می ستود!
از قضا این دانشجو که خود را به غایت جمال می آراست، واحد درس جهان سوم را با من برداشت. بر بنیاد آنچه دیگر استادان همکار گفته بودند، از همان جلسه آغازین اسب فصاحت را در میدان جسارت جهانید و بر من دوانید و با تازیانه های تند و تیز زبان خویش مرا و کلاس درس را آماج نیش و نقدهای ناسزاوار نمود.
از دید او ما ایرانیان خود جهان سوم هستیم و هیچ راه توسعه ای برای این سرزمین متصور نیست!
در مقام پاسخ به این مهردخت ماهروی، فزون از یک ساعت نظریه ها و مباحث اسطوره‏ای، تاریخی و فرهنگی چنین نگرشی را برشمردم و کوشیدم رویکرد سلبی او را به رهیافت ایجابی رهنمون سازم که شوربختانه کارگر نیفتاد!
کم کم این حالت در افواه کلاس دامن گستر شد که این دانشجو باز فاتحانه بر اریکه قدرت نشسته و هیمنه کلاس را در هم شکسته و بال و پر استاد را بسته!
چاره ای شالوده شکنانه در کار کردم!
از او پرسیدم که اگر خواسته ای از شما داشته باشم آن را پذیر هستید؟
با صلابت گفت: آری!
گفتم شود که کیف همراه خود را باز کنید؟!
با درنگی از سر تعجب گفت: آری!
پس از آنکه کیف همراه را باز کرد، بدو گفتم که اندرون آن کیف حجم کتاب بیشتر است یا لوازم آرایش؟!
دانشجوی دختری از دوستان نزدیک او که کنارش نشسته بود، با طنزی از سر هیجان گفت:
استاد در کیف چیزی جز لوازم آرایش وجود ندارد!
در اینجا بود که به آن مه دخت لعبت ساز کرشمه گر گفتم: هر آینه که آموختید حجم کتاب در کیف همراهتان از لوازم آرایش تان بیشتر شد، آن زمان است که شما دیگر جهان سومی نیستید!
سکوتی غریب کل کلاس را در خود فرو برد.
سر فرو افکند و تا پایان کلاس دم بر نیاورد!
آن روز، هنگامی که کلاس به پایان رسید و دانشجویان یکی‌یکی از تالار درس بیرون رفتند، اندیشه‌ای دیرپا ذهن مرا به خود مشغول ساخت. با خود گفتم، آیا ما استادان، رسالت خویش را تنها در انتقال دانسته‌ها خلاصه کرده‌ایم یا آنکه باید آینه‌ای نیز فراروی شاگردان بگیریم تا خویشتن خویش را بهتر ببینند؟ دانشی که تنها بر حافظه افزوده شود، اگر به دگرگونی نگاه انسان نینجامد، هنوز به منزل مقصود نرسیده است. چه بسیار کتاب‌ها که خوانده می‌شوند و اثری در جان آدمی بر جای نمی‌گذارند، و چه بسیار جمله‌هایی کوتاه که چون بذر در دل می‌نشینند و سال‌ها بعد، به درختی تناور بدل می‌شوند.

سال‌ها در محافل دانشگاهی و فرهنگی آموخته‌ام که نسل جوان، بیش از آنکه تشنه پاسخ باشد، مشتاق یافتن پرسش درست است. اگر راه پرسیدن را بیاموزد، خود راه پاسخ را نیز خواهد یافت. از همین رو، هیچ‌گاه رسالت معلم را در اقناع شاگرد ندیده‌ام؛ بلکه کوشیده‌ام چراغی در ذهن او روشن کنم تا مسیر را خود بجوید. حقیقت، زمانی ماندگار می‌شود که انسان آن را با اندیشه خویش کشف کند، نه آنکه تنها از زبان دیگری بشنود.

شاید راز ماندگاری آموزش نیز در همین باشد. سخنی که با احترام به کرامت انسان گفته شود، حتی اگر در همان لحظه پذیرفته نشود، در ژرفای جان او باقی می‌ماند و روزی، در هنگامه‌ای دیگر، جوانه خواهد زد. معلم، باغبان اندیشه است؛ باغبان هرگز شاخه را به اجبار نمی‌رویاند، بلکه خاک را مهیا می‌کند، آب می‌دهد و به صبر، چشم‌انتظار شکفتن می‌ماند.
چهار سال از آن ماجرا گذشت. روزی در راهروی دانشگاه مهربانویی با وقار و آراسته دوان دوان به سمت من آمد و گفت:
استاد، مرا می شناسید؟!
به تغافل گفتم، آشنا به نظر می رسید لیکن به یاد نمی آورم!
گفت من همان دختر دانشجویی هستم که استادان از دست من و تند خویی های زبانی من به ستوه می آمدند. تا اینکه شما در پاسخ به آن پرسش پیرامون جهان سومی بودن، پی به ریشه چنین نگرش گزنده و کاهنده ای بردم. و از شما آموختم که تنها راه برون رفت از چنبره عقب ماندگی کشور، توسعه مرزهای دانش، آفرینش و سازندگی است. و از آن روز مرکب دانش خویش را زین کردم و اکنون در مقطع دکتری هستم و در حوزه کارآفرینی، کسب و کار موفقی را پی ریزی کردم.
البته باید یک اعتراف دیگر خدمت خدمت شما استاد گران ارجم داشته باشم!
گفتم و آن چیست؟!
گفت از لوازم آرایشم نمی توان گسست. لیکن بر خلاف دوران جاهلیت، حجم کتابم همواره بیشتر از آن است!
و در پایان سخن خویش را اینگونه فرجام آورد:
استاد، آن جمله جادویی که در کلاس به من آموختید، زندگی و آینده کاری مرا ساخت و نواخت!
فرزندان عزیز ایران؛ اگر این خاطره را برای شما بازگو کردم، مقصود آن نبود که تنها از یک کلاس درس یا یک گفت‌وگوی دانشگاهی سخن گفته باشم. خواستم بگویم که آینده هر انسان، گاه با تغییر یک نگاه دگرگون می‌شود. آدمی تا زمانی که خویشتن را ناتوان، قربانی یا محکوم به شکست بداند، هرگز توان ساختن آینده را نخواهد یافت. اما آن‌گاه که مسئولیت رشد خویش را بپذیرد، جهان نیز آرام‌آرام چهره دیگری به او نشان خواهد داد. توسعه، پیش از آنکه در خیابان‌ها، کارخانه‌ها و سازمان‌ها رخ دهد، در ذهن انسان‌ها آغاز می‌شود؛ در ذهن‌هایی که به جای بهانه، به دنبال راه‌حل می‌گردند و به جای گلایه، مسئولیت می‌پذیرند.
باری، فرزندان این مرز و بوم بشکوه سرشار از شور زندگی و شوق بالندگی اند. خویشکاری ما معلمان و مدیران در هر رده و پایه که باشیم آن است که به سان باغبانان مهربان، نهال های تازه رسته باغ ایران زمین را از آسیب و آک ایمن بداریم. همچنانی که یک دهقان نژاده علف های هرز را از اطراف گیاه می زداید، و آفات را می پیراید. و آب را مایه رشد و سرزندگی است به ریشه ها می رسانند. رسالت دیرینه ما نیز این است که سه موهبت عشق ورزی، دانش افروزی و امید گستری، نوجوانان و جوانان این سرزمین سپند اهورایی را به سان سرو، سر برافرازیم تا در سایه سار آینده پربار و خجسته آنان، میهنمان را به مهر کنیم آباد!
پس از حکیم فرخ روان توس، فردوسی بزرگ بیاموزیم که فرمود:

بکوشید و نیکی به بارآورید چو دیدی سرما بهار آورید
به پاداش نیکی بیابی بهشت بزرگ آنکه جز تخم نیکی نکشت

ایدون باد!
عبدالمهدی مستکین

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی برای این نامه ثبت نشده است.
نام عبدالمهدی مستکین
سمت استاد دانشگاه
تولد 1352
محل تولد دزفول

نسخه صوتی نامه

00:00
00:00 download
خرید کتاب