با عضویت، در جریان نامهها و محتوای تازه پروژه باشید.
مهدی ذوالفقاری، صاحب امتیاز برندهای «لینکو» و «صنایع مس نورراد» و از تولیدکنندگان باسابقه سیم و کابل برق و مخابرات است. وی از سال ۱۳۸۳ در این صنعت فعالیت دارد و با ظرفیت تولید سالانه ۱۸ هزار تن، محصولات خود را به ۷ کشور جهان صادر میکند. مجموعههای تحت مدیریت او دارای تأییدیههای ملی و بینالمللی بوده و در توسعه صنعت سیم و کابل ایران نقش فعالی دارند.تجربه و توسعه مستمر این مجموعهها، جایگاه وی را بهعنوان یکی از فعالان اثرگذار این صنعت تثبیت کرده است.
دوست و همکار فردای من، سلام ...
هر نسل، در ظرف خودش بزرگ میشود و مشکل از آنجا شروع میشود که یادمان میرود ظرفهای دیگری هم وجود دارند. شاید مسئله نسلها این نباشد که کدامیک درستتر فکر میکند؛ شاید مسئله این باشد که هرکدام آنقدر در ظرف خودمان ماندهایم که جا شدن در ظرف دیگری برایمان سخت شده است.
ما با یک سری قواعد بزرگ شدیم، شما با قواعد دیگری. به ما میگفتند اینطور باش، این کار را انجام بده، و ما خیلی وقتها فقط گفتیم «چشم». لزوماً به دلیل اینکه قانع شده بودیم نبود، بلکه چون کمتر جرأت میکردیم بپرسیم «چرا ». شما اما نسلی هستید که بیشتر سؤال میکنید؛ اگر چیزی برایتان منطق نداشته باشد، بهسادگی تسلیمش نمیشوید. اگر کسی را به شما معرفی کنیم، احتمالاً همان لحظه خودتان دنبالش میروید تا ببینید واقعاً چه کسی است و آنچه دربارهاش گفته شده، چقدر به واقعیت نزدیک است.
شاید یکی از اولین و روشنترین تفاوتهای ما همین باشد؛ شما کمتر چیزی را فقط به اعتبار سن، جایگاه یا تجربهی آدمها میپذیرید. برای نسلهای قبل، این رفتار شاید عجیب یا حتی گستاخانه به نظر برسد. اما من فکر میکنم باید به آن فرصت بدهیم و بهجای اینکه گارد بگیریم و فکر کنیم همیشه حق با ماست، خودمان را هم برای فهمیدنش آماده کنیم.
این تفاوت را جایی از همه نزدیکتر لمس کردهام؛ نه در محیط کار، نه در جامعه، بلکه در خانه خودم. دخترم شاید نزدیکترین تجربه مواجهه من با نسل شماست. خیلی وقتها میبینم چیزهایی برایش بدیهی است که برای ما نبود؛ خواستههایی دارد که نسلهای قبل حتی به زبان نمیآوردند، و نگاهش به زندگی از جنس دیگری است.
همینجاست که فکر میکنم ما باید خودمان را بهروز کنیم. نه برای اینکه شبیه شما شویم، بلکه برای اینکه بتوانیم شما را بفهمیم. شاید قرار نیست شما وارد ظرف ما شوید یا ما وارد ظرف شما. شاید فقط باید یاد بگیریم کمیدر ظرف همدیگر جا شویم.
در محیط کار، شما را بیشتر در حوزههایی مثل بازاریابی، دیجیتال مارکتینگ و فضای مجازی دیدهام و راستش را بخواهید، واقعاً خلاقید؛ در نوآوری، در بستهبندی، در پیدا کردن راههای تازه برای انجام همان کارهای قدیمی. خیلی وقتها ترجیح میدهید از ذهنتان استفاده کنید تا اینکه انرژی خود را صرف کار یدی کنید. در واقع شما مثل ما فکر نمیکنید که «هرچه بیشتر کار کنی، آدم موفقتری هستی». من خودم از هفت صبح تا دو نیمهشب کار میکنم، و اگر یک روز کمتر کار کنم، حس کرختی میگیرم. شما اما ممکن است تا یازده صبح خواب باشید، در حالی که ذهنتان خیلی بیشتر از چیزی که ما تصور میکنیم درگیر کار است. شاید تفاوت اصلی همینجاست؛ ما بیشتر به شکل کار نگاه میکنیم، شما بیشتر به خروجی.
با همه اینها، یک اعتقاد جدی هم دارم که فکر میکنم نباید فراموش شود: نتیجهگرایی بدون نظم، خیلی زود به بینظمیتبدیل میشود. جایی که نظم نباشد، موفقیت پایدار هم شکل نمیگیرد. شاید شکل نظم در آینده عوض شود، شاید دیگر ساعت ورود و خروج یا لباس یکسان، تنها معیار آن نباشد. اما خود نظم، از بین نمیرود.
از طرف دیگر، ما هم باید بپذیریم که نمیتوانیم انتظار داشته باشیم شما دقیقاً شبیه ما کار کنید. یکی از خاطراتی که هیچ وقت از ذهنم نمیرود. میخواستیم یک نیروی جوان استخدام کنیم؛ رزومهاش را خوانده بودم، فوقالعاده باهوش و توانمند بود. گفتیم در سازمان باید لباس فرم بپوشی. خیلی ساده گفت: «من با این لباس نمیآیم». برای نسل من شاید این جمله عجیب باشد، حتی بیاحترامیبه نظر برسد. اما وقتی بیشتر فکر کردم، دیدم پشت این جمله یک حرف مهمتر هست: «من اینشکلی هستم، نمیخواهم شما مرا تغییر بدهید». برای ما شاید این سخت و حتی غیرقابلدرک باشد، اما باید بپذیریم که همیشه قرار نیست ما شما را تغییر بدهیم، شاید بعضی وقتها باید اجازه دهیم تا شما هم ما را تغییر بدهید.
اتفاقاً بعد از این همه گفتوگو با آدمهای مختلف، خودم هنوز جواب این سؤال را پیدا نکردهام: بالاخره ما باید وارد قالب شما شویم یا شما وارد قالب ما؟ هنوز این مسئله برایم حل نشده است.
اما شاید همین کتاب کمک کند حداقل گاردهایمان را برداریم؛ کمیکوتاه بیاییم، کمیپنجاهپنجاه کنیم و بفهمیم که قرار نیست یکی حتماً دیگری را شکست بدهد. چون واقعیت این است که ما هر دو طرف ماجرا چیزهایی برای یاد گرفتن داریم.
ما خیلی وقتها فکر میکنیم چون تجربه بیشتری داریم، بهتر میفهمیم. شما هم گاهی فکر میکنید چون ابزارهای جدیدتری دارید، تجربه دیگر اهمیت زیادی ندارد. هر دو اشتباه میکنیم. تجربه اگر بهروز نشود، ممکن است تبدیل به عادت شود. از طرف دیگر، هوش و ابزارهای جدید اگر کنار تجربه قرار نگیرند، ممکن است آدم را وارد مسیری کنند که هزینه اشتباه در آن زیاد باشد.
من اگر بخواهم چیزی را به نسل خودم بگویم، میگویم کمیبیشتر به ذهن و توانایی نسل جدید اعتماد کنید. و اگر بخواهم چیزی را به نسل جدید بگویم، میگویم به تجربه ما هم فرصت بدهید. نه به این دلیل که ما همیشه درست گفتهایم؛ به این دلیل که بخشی از این مسیر را قبل از شما آمدهایم.
در مقابل، چیزی که فکر میکنم شما میتوانید از نسل ما یاد بگیرید، تلاش، سختکوشی و نظم است. اگر سختکوشی و پشتکار نسل ما با هوش، جسارت و ابزارهای شما کنار هم بنشیند، به نظرم ترکیب بینظیری شکل میگیرد. اما این ترکیب زمانی اتفاق میافتد که ما به ذهن شما اعتماد کنیم و شما هم به تجربه ما.
نسل من همیشه بیشتر به آینده فکر میکرد، در واقع، آینده برای ما یک پروژه بود، باید برایش کار میکردیم، پسانداز میکردیم، سختی میکشیدیم و منتظر میماندیم تا یک روز نتیجهاش را ببینیم. شما بیشتر در امروز زندگی میکنید. شاید بخشی از این تفاوت ناشی از دنیایی است که در آن بزرگ شدهاید، دنیایی که همهچیز در آن سریعتر شده است.
اما آینده هنوز وجود دارد و برای رسیدن به آن، هنوز هم باید از بعضی موانع عبور کرد. به طبیعت نگاه کنید. وسط یک آسفالت سخت و بهظاهر غیرقابلنفوذ، یک جوانه کوچک راه خودش را باز میکند و بیرون میآید. ما از دیدن این تصویر لذت میبریم، عکس میگیریم، تحسینش میکنیم. چرا؟ چون دیدن چیزی که از دل سختی بیرون آمده، برای انسان جذاب است.
من از زندگی یک چیز را خوب یاد گرفتهام: گاهی امید خیلی پیچیده نیست. شاید فقط باید چیزی را ببینی که هنوز دارد حرکت میکند. به لاکپشت نگاه کنید؛ دریا آرام یا طوفانی باشد، رئیسجمهور عوض شود، شرایط اقتصادی عوض شود، هر اتفاقی بیفتد، او مسیر خودش را ادامه میدهد. دنیا همیشه مطابق خواسته ما پیش نمیرود. شرایط اقتصادی تغییر میکند، آدمها میآیند و میروند و خیلی چیزها از کنترل ما خارج است. اما یک چیز هنوز دست ماست: اینکه با چیزی که داریم چه میکنیم. ما نمیتوانیم همه چیز را عوض کنیم، اما میتوانیم اندازه خودمان اثرگذار باشیم.
به نظر من سکون وجود ندارد. یا داری جلو میروی یا آرامآرام عقب میروی. جایگاه ثابتی وجود ندارد. شاید همین نگاه را باید در رابطه دو نسل هم داشته باشیم. یا داریم به سمت فهمیدن هم حرکت میکنیم یا آرامآرام از هم فاصله میگیریم. هر نسلی چیزی دارد که نسل دیگر ندارد. ما باید بپذیریم که دنیا دیگر قرار نیست دقیقاً شبیه گذشته باشد. باید به نسل جدید احترام بگذاریم و آنها را بشناسیم. اگر گارد بگیریم، از ما فاصله میگیرند و این فاصله برای هر دو نسل آسیب زننده خواهد بود. شاید وقتش رسیده کمیاز مواضعمان پایین بیاییم. نه شما قرار است جای ما را بگیرید، نه ما باید جلوی شما را بگیریم.
اگر ما به ذهن شما اعتماد کنیم و شما به تجربه ما، میتوانیم چیزی بسازیم که هیچکداممان بهتنهایی نمیتوانستیم و فرزندان ما، وقتی به این سالها نگاه کنند، نه ما را ببینند و نه شما را؛ فقط ببینند دو نسل، برای یک بار هم که شده، به هم گوش دادهاند.