با عضویت، در جریان نامهها و محتوای تازه پروژه باشید.
حسین رضا سلطانی، بنیانگذار و مدیرعامل برند «بازیسازان»، از کارآفرینان و فعالان شناختهشده حوزه کودک، بازی و سرگرمیدر ایران است. وی با بیش از دو دهه فعالیت، نقش مؤثری در توسعه صنعت تفریحات، طراحی و تجهیز خانههای بازی و شهربازیها و ارتقای استانداردهای این حوزه ایفا کرده است.
او با نگاهی توسعهمحور، بر پیوند میان بازی، آموزش و کارآفرینی تأکید دارد و با اجرای پروژههای متعدد در ایران و کشورهای مختلف، در معرفی ظرفیتهای صنعت سرگرمیآموزی و توسعه کسبوکارهای مرتبط با کودک نقشآفرین بوده است.
رفیق فردایی من، سلام...
گاهی بزرگترین سوءتفاهمهای زندگی، از سادهترین قضاوتهای ما آغاز میشوند. یکی از همان قضاوتها این است که تصور میکنیم میتوانیم انسانها را تنها با چند عدد روی شناسنامه بشناسیم. کافی است سال تولد کسی را بدانیم تا خیال کنیم تصویری کامل از او داریم. اینکه چگونه فکر میکند، چه چیزهایی برایش ارزشمند است، از چه میترسد و آینده را چگونه میبیند.
سالهاست برای هر دوره نامیانتخاب میکنند؛ نسل ایکس، نسل وای، نسل زد و نسلهای بعدی. سپس برای هرکدام مجموعهای از ویژگیها تعریف میکنند. انگار انسانها را میتوان دستهبندی کرد! میگویند یک نسل صبورتر است، دیگری عجولتر؛ یکی وفادارتر است و دیگری تنوعطلبتر. شاید این دستهبندیها برای شناخت برخی تغییرات اجتماعی مفید باشند، اما برای شناخت یک انسان، کافی نیستند.
هرچه بیشتر زندگی کردهام، کمتر توانستهام آدمها را با تاریخ تولدشان تعریف کنم. کسانی را دیدهام که با وجود سالها تجربه، هنوز مشتاق یاد گرفتن بوده و از تغییر نمیترسند. در مقابل، جوانهایی را هم دیدهام که اشتیاق ساختن و تجربه کردن را از دست دادهاند. همانجا فهمیدم جوانی و پیری، پیش از آنکه به سن مربوط باشند، به نوع نگاه ما به زندگی وابسته است.
به همین دلیل باور دارم «نسل» را نباید فقط با سال تولد تعریف کرد. فاصله واقعی میان آدمها را تقویم مشخص نمیکند؛ آنچه انسانها را متمایز میکند، نوع نگاهشان به جهان، توانایی پرسیدن و جرئت دوباره اندیشیدن است.
وقتی از نسل آینده سخن میگویم، به انسانهایی فکر میکنم که میخواهند جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفتهاند، بفهمند و بسازند.
من آینده را در چهره کسانی میبینم که از سؤال کردن نمیترسند؛ کسانی که صرفاً چون دیگران سالها یک راه را رفتهاند، آن راه را درست نمیدانند. کسانی که جرئت میکنند مکث کنند و از خود بپرسند: آیا راه بهتری هم وجود دارد؟
شاید برای بعضیها این روحیه، نشانه بیصبری باشد، اما من آن را نشانه احترام به عقل و مسئولیتپذیری میدانم. بسیاری از تغییرهای بزرگ تاریخ، روزی فقط یک سؤال ساده بودهاند. سؤالی که کسی جرئت کرده برخلاف عادتها آن را مطرح کند.
سالهای زیادی را در کنار جوانهایی گذراندهام که تازه وارد فضای کار شده بودند. نسل ما معمولاً ابتدا تلاش میکرد خود را با شرایط هماهنگ کند، یاد بگیرد و بعد نظر خود را بیان کند.
اما نسل امروز از همان ابتدا سؤال میپرسد. میخواهد بداند چرا کاری به این شکل انجام میشود و آیا روش بهتری وجود ندارد؟
اعتراف میکنم در سالهای نخست، این سؤالها همیشه برایم آسان نبود. گاهی تصور میکردم ناشی از عجله یا تجربه ناکافی است. اما با گذشت زمان فهمیدم پشت بسیاری از این سؤالها نه بیاحترامیاست و نه غرور؛ تنها میل به فهمیدن است.
مگر پیشرفت، جز از همین پرسیدن آغاز میشود؟
دنیا هیچوقت منتظر هیچ نسلی نمیماند. تغییر از راه میرسد و اگر همراه آن حرکت نکنیم، روزی متوجه میشویم جهان از ما جلو افتاده است.
سالها فکر میکردم تجربه بزرگترین سرمایه انسان است. امروز هم به ارزش آن باور دارم، اما فهمیدهام تجربه زمانی ارزشمند است که با انعطاف همراه باشد.
زندگی به من یاد داد که حقیقت، سن و سال نمیشناسد. یکی از مهمترین درسهایی که آموختم، شجاعت گفتن این جملهای ساده اما همانقدر سخت بود: «اشتباه کردم.»
پذیرفتن اشتباه، انسان را بالغتر میکند. انسانهای اثرگذار کسانی هستند که حاضرند نظر خود را اصلاح کنند و در عین حال که به باورهای خود احترام میگذارند، اسیر آنها نمیشوند.
بارها از خودم پرسیدهام چرا فاصله میان نسلها اینقدر زود به سوءتفاهم تبدیل میشود. شاید چون هر نسل، جهان را از پنجره تجربههای خودش میبیند و فراموش میکند که دیگران ممکن است از زاویهای متفاوت نگاه کنند.
این تفاوت، نه ضعف است و نه برتری؛ فقط تفاوت است. اشتباه زمانی آغاز میشود که تفاوت را به تهدید تبدیل کنیم.
سالها پیش، بسیاری از ما یاد گرفته بودیم احترام یعنی کمتر حرف زدن. اما امروز میبینم بسیاری از جوانها هنگام مخالفت، قصد شکستن حرمت کسی را ندارند؛ آنها فقط میخواهند دلیل را بفهمند.
مدتی پیش، میان من و پسرم درباره موضوعی اختلافنظر پیش آمد. با آرامش گفت: «فکر میکنم این بار اشتباه میکنی.»
آن روز تصمیم گرفتم به جای دفاع از جایگاهم، گوش کنم. وقتی گفتوگو تمام شد، فهمیدم حق با اوست و از او عذرخواهی کردم.
برای من آن لحظه معنای عمیقی داشت. فهمیدم اقتدار واقعی در این نیست که همیشه آخرین حرف را بزنی، اقتدار واقعی این است که اگر حقیقت در سوی دیگری ایستاده باشد، شجاعت رفتن به سمت آن را داشته باشی.
همراه فردا، حاصل سالها کار، شکست، ساختن و دوباره آغاز کردن را اگر بخواهم خلاصه کنم، این است: آینده نه با تجربه به تنهایی ساخته میشود و نه با جسارت بدون شناخت. آینده زمانی ساخته میشود که ریشهها و نگاههای تازه کنار هم قرار بگیرند.
نه نسل من بدون نگاه تازه دوام میآورد و نه نسل شما بدون تجربه گذشته. درخت هم به ریشه نیاز دارد و هم به شاخه.
اگر روزی در جایگاهی قرار گرفتی که جوانتری روبهرویت نشست و چیزی را که برایت بدیهی بود زیر سؤال برد، پیش از آنکه از تجربههایت دفاع کنی، به شوق فهمیدن گوش بده.
شاید بزرگترین هدیه هر نسل به نسل بعد، نه پاسخ همه سؤالها، بلکه شهامت پرسیدن سؤالهای تازه باشد.
آرزو میکنم روزی تو را نه با سال تولدت، بلکه با وسعت نگاهت، شجاعت یاد گرفتنت و اثری که برای دیگران به جا گذاشتی به یاد بیاورند.
زیرا انسان زمانی ماندگار میشود که فقط زندگی نکرده باشد؛ بلکه چیزی بهتر از خود برای آینده باقی گذاشته باشد.