با عضویت، در جریان نامهها و محتوای تازه پروژه باشید.
کیارش ناصری، مدیرعامل هلدینگ KN، کارآفرین ملی و از فعالان شناختهشده صنعت ساختمان ایران است. وی با بنیانگذاری مدل تهاتر مصالح ساختمانی و فعالیت در حوزه تولید در و پنجرههای UPVC، آلومینیوم و شیشه، نقش مؤثری در توسعه زنجیره تأمین و اجرای پروژههای ساختمانی کشور ایفا کرده است.
او علاوه بر فعالیتهای صنعتی و صادرات محصولات ساختمانی، در حوزه مدیریت، مشاوره و سیاستگذاری صنعت مسکن نیز حضوری فعال داشته و با تکیه بر دانش فنی و مدیریتی، بر توسعه تولید، نوآوری و ارتقای زیرساختهای صنعت ساختمان تأکید دارد.
برادرها، خواهرهای نسل فردای من، سلام!
حالتون چطوره؟ راستش میدونم چه جوابی به این سوال باید بدید، ولی بذار خودم جواب بدم: "همونطور که معلومه، نفسگیر."
من کیارشم. پدرم کارمند تامین اجتماعی بوده، مادرم خونهدار. نَفَسَم از جای گرم بلند نمیشه. از همون قشریام که همیشه برامون ماشین و خونه ته خط آرزوها بود.
من و شما خیلی چیزها رو باهم دیدیم. شاید با هم کمی اختلاف سنی داشته باشیم، ولی اونقدر توی یه درد مشترک بودیم که انگار همیشه همنسل بودیم. تورم، کرونا، زلزله، جنگ، صف کنکور، گرونی ماشین و خونه. ما برای ماشین خریدن پول جمع میکردیم، میرسیدیم به آخرش، یهویی قیمت دوبرابر میشد!!!
انگار دنیا دست به یکی کرده بود تا ما به هیچی نرسیم.
آرزوهامون مثل اون بلوط تو عصر یخبندان شده بودن. هرچی جلوتر میدویدیم، دورتر میشد. بعضی روزا حس میکردم زندگیم شده مثل دویدن روی تردمیل. هرچی بیشتر میدوم، بازم همونجام.
بزرگترها میگفتن"زخمیکه آدمو نکشه، قویترش میکنه". نمیدونم چقدر این حرف درست باشه. اما بعضی زخمها فقط زخمن. بعضی وقتا خسته میشی و بس. ولی یه چیزی رو یاد گرفتم: میشه با همین زخمها راه رفت. نه قشنگ، نه راحت، ولی میشه.
حالا بیا رک و راست باهات حرف بزنم. تو یه فرقی با من داری. تو واقعبینتری، مطالبهگریات بهتره، مذاکره بلدی، با تکنولوژی راحتتری. یعنی تو این چیزا از من جلوتری. ولی یه چیزایی هست که انگار بین ما فاصله انداخته. مثلا بعضی وقتها حس میکنم احترام به بزرگتر و کوچیکتر برات فرق کرده. یا پشتکار، زحمت کشیدن، یا حتی معنی زندگی. شاید من قدیمیتر از توام. شایدم تو زیادی تند میری. نمیدونم. فقط میدونم باهم حرف زدن میتونه این فاصله ها رو کم کنه و یک نقطه اشتراک برامون بسازه.
حالا بذار بعد از این مقدمه چینی، برسم به اصل حرفم.
توی این شرایط خراب چه کار باید کرد؟
نه اینکه بگم "همه چی خوب میشه". نه! میدونم اوضاع خوب نیست. ولی نمیشه نشست و دید زندگیمون داره تباه میشه که. ایران توی تاریخش روزای خیلی بدتری هم به خودش دیده؛ اسکندر اومد، چنگیز اومد، تیمور اومد، محمود افغان اومد. کشتن، سوزوندن، غارت کردن. ولی ایران از بین نرفت. هر بار یه مشت جوون مثل شما اومدن، آستین بالا زدن، دوباره ساختنش.
فرزندان ایران زمین هیچ وقت توی سیاهترین روزها هم ناامید نشدن. این شعار نیست. این واقعیت تاریخی ایرانه.
من از صفر شروع کردم. راستش حتی از زیر صفر. اولین کارم رو توی یه شرکت صنعتی، کارگری بود. اولین چیزی که یادم دادن، جارو کشیدن بود. ولی با خودم گفتم: "کیارش، اگه امروز درست جارو بکشی، یه روزی به کارگرای خودت یاد میدی که چطور جارو بکشن."
خنده داره، نه؟
ولی واقعیت زندگی منه. هیچ موفقیتی یه شبه نیومده. نه مال من، نه مال هیچکس که از صفر شروع کرده. اونایی که میگن "یه شبه پولدار شدم" یا دروغ میگن، یا یه باری تو زندگیشون افتاده تو دامنشون، یا ارث بردن.
من سختترین روزهای عمرم رو دیدم. ولی توی همون روزهای سیاه بود که یه ایده به ذهنم رسید؛ تهاتر مصالح. هیچکس باورش نمیکرد. من خودمم شک داشتم. ولی شروع کردم. اشتباه کردم، زمین خوردم، بلند شدم، دوباره شروع کردم و امروز همون کارگر ساده، یه بیزینس قوی داره که توی جامعه خودش تاثیر گذاشته و مسیر جدیدی توی این صنعت باز کرده.
برسم به شهریار. این قسمت رو دوست دارم، چون واقعیترین قسمته.
شهریار برادر کوچیک منه. یه نسل زدی واقعی. وقتی چشم باز کرد، توی دستش تبلت بود. پابجی، کال آف دیوتی و بازی و بازی و بازی. اونقدر بازی کرد که چشمش تنبل شد و وزنش رفت بالا و در حالی که عاشق فوتبال بود، نمیتونست فوتبال بازی کنه.
روز به روز نابودی روحیش رو میدیدم. طاقت نیاوردم و نشستم باهاش برادرانه حرف زدم و درد دل کردم. راستش حرف زدن با شما نسل زدی ها برام شیرینه. صاف و بیپرده. گفتم: "داداش، چته؟"
گفت: "میخوام فوتبالیست بشم، ولی نمیتونم."
گفتم: "میتونم کمکت کنم. تجربه از من، پشتکار از تو."
خندید. نه از روی تمسخر، از روی ناباوری.
سه سال بعد. اردیبهشت ۱۴۰۵، شهریار با تیم ملی دانشجویان ایران توی آنتروپ بلژیک، قهرمان جهان شد. همون بچه ای که تا دوسال پیش نمیتونست از رختخواب بیاد بیرون، الان شرایط فیزیکیش حرف نداره.
این یعنی چی؟ یعنی نشدنی وجود نداره.یعنی هدف، یعنی استمرار، یعنی هر روز یه قدم کوچیک. ولی بیا قبول کنیم که یه شبه هم نمیشه و سختترین گام، همیشه گام اوله. از حیطه امنت بیا بیرون. بترس، ولی حرکت کن. اگر نترسی باید به خودت شک کنی.
و حرف آخرم اینه که :
من خیلی کشورها رو دیدم و توی خیلی جاها بیزینس کردم. بدون ذرهای تعصب میگم که: هیچ جا مثل ایران نمیشه. هیچ جا. این کشور با همه مشکلاتش، اگه یه ذره از فکر و نبوغت استفاده کنی، جای پیشرفت زیادی داره و خیلی سریع میتونی جلو بری.
نه اینکه راه هموار باشه. نه. ولی میشه. جاده خودش رو بهت نشون میده، به شرطی که پا توی مسیر درست بذاری و راه بیفتی.
به شرایط و اخبارهای هر روز زیاد از حد توجه نکن. چون فلج میشی. نه اینکه نادیده بگیری، اما نذار نابودت کنن. تا نفس داری، ادامه بده. مثل یه گلادیاتور. نه برای اینکه حتماً برنده بشی، برای اینکه حداقل بگی "من میجنگم".
و من، کیارش ناصری، ایمان دارم که با وجود شما سرمایههای بزرگ این مملکت، ایرانی آبادتر، استوارتر و زیباتری رو خواهیم ساخت. شاید باور نکنی، شاید بگی بازم شعار میدم. نه. این رو از ته قلبم میگم، به خاطر چیزایی که خودم دیدم، تجربه کردم و ساختم.
رویاهای بزرگ داشتن عالیه. ولی یه شبه ساخته نمیشه. هدف بذار، استمرار داشته باش، استمرار و بازم استمرار. اونوقت میبینی روزی که برمیگردی به عقب و مسیر رو میبینی، میخندی و میگی "که چقدر نزدیک بودم، ولی کم مونده بود ناامید بشم."