محمد حسن  عرفانیان

محمد حسن عرفانیان

بنیانگذار فولاد مبارکه
cake 1325 location_on مشهد

محمدحسن عرفانیان، از چهره‌های اثرگذار و پیشکسوت صنعت فولاد ایران، فعالیت حرفه‌ای خود را با تکیه بر دانش مهندسی، تجربه اجرایی و نگاه توسعه‌محور آغاز کرد. او به عنوان مجری طرح و از مدیران اصلی پروژه فولاد مبارکه، نقش مؤثری در شکل‌گیری و راه‌اندازی این مجموعه بزرگ صنعتی ایفا نمود و از او به عنوان یکی از معماران صنعت فولاد ایران یاد می‌شود. همچنین در توسعه توان مهندسی و مجموعه‌هایی همچون ایریتک نقش داشته و طی سالیان متمادی، دانش و تجربه خود را در مسیر توسعه صنعتی و تربیت نیروی انسانی متخصص به کار گرفته است.

هنر واقعی؛ توانایی حل مسئله است...

نسل فردای این مرز و بوم، سلام ...

اگر از من بپرسی دوست داشتم امروز جوان بودم و در نسل شما زندگی می‌کردم یا نه، راستش بین دو حس دلسوزی و دوست داشتن مردد می‌مانم. از یک طرف دلم می‌سوزد که چرا گاهی از تجربه نسل‌های قبل استفاده نمی‌کنید و راه‌هایی را دوباره می‌روید که ما یک‌بار رفته‌ایم و به سنگ خورده‌ایم و از طرف دیگر با خودم می‌گویم شاید اگر من هم جای شما بودم، بسیاری از راه‌هایی را که ما رفتیم، دوباره نمی‌رفتم.
اما اگر قرار باشد فقط یک چیز را به تو بگویم، این است: تجربه را نادیده نگیر.
من همیشه به جوان‌ها گفته‌ام تجربه به علم ولایت دارد و علم اگر به محک تجربه آزموده نشود، به‌تنهایی کافی نیست. تو ممکن است امروز به اندازه چند نسل قبل اطلاعات داشته باشی، اما اطلاعات با تجربه فرق دارد. نسل تو با سرعتی زندگی می‌کند که نسل‌های قبل حتی تصورش را هم نمی‌کردند. تکنولوژی هر روز تغییر می‌کند و شما با ابزارهایی بزرگ شده‌اید که در کسری از ثانیه جواب می‌دهند. طبیعی است که سرعت فکر و واکنش شما هم بالا برود، اما مراقب باش سرعت را با فکر اشتباه نگیری.
ما معمولاً حافظه، هوش، فکر و عقل را یکی می‌دانیم، در حالی که یکی نیستند. حافظه انبار اطلاعات است، هوش سرعت است، فکر اطلاعات را پردازش و طبقه‌بندی می‌کند و عقل برآیند همه اینها را می‌سنجد و تصمیم می‌گیرد. ممکن است کسی اطلاعات زیادی داشته باشد و خیلی سریع هم جواب بدهد، اما هنوز فکر نکرده باشد.
من این را از نوجوانی یاد گرفتم. خاطرم هست در هنرستان، یک روز به دینام دوچرخه فکر کردم. دینام با رکاب زدن چراغ را روشن می‌کرد. با خودم گفتم چرا آن را به یک موتور وصل نکنیم تا موتور جای رکاب را بگیرد و دوچرخه خودش حرکت کند؟ فکر ساده‌ای بود، اما نزدیک دو سال طول کشید تا بفهمم مسئله چیست؛ اصطکاک. امروز شاید تو جواب این سؤال را در چند ثانیه پیدا کنی، اما آن دو سال برای من یک درس مهم داشت: گاهی خودِ مسیر فکر کردن، از رسیدن به جواب هم مهم‌تر است.
برای همین است که می‌گویم تجربه گذشتگان را بخوان. تاریخ فقط مجموعه‌ای از تاریخ‌ها و اسم‌ها و بناها نیست. وقتی به یک سرزمین تاریخی نگاه می‌کنی، نباید فقط سنگ و دیوار و استخوان ببینی. باید بپرسی چه شد که اینجا ساخته شد؟ چه فکری پشت آن بود؟ چرا از بین رفت؟ چه اشتباهی اتفاق افتاد؟ اگر زلزله آمده، فقط نگوییم زلزله آمد.بپرسیم چرا؟ اگر سیل آمده، فقط نگوییم سیل آمد. ببینیم چه چیزی باعث آن شد. تاریخ وقتی ارزش دارد که از آن تجربه بسازیم، وگرنه فقط چیزی به حافظه‌مان اضافه کرده‌ایم.
اعتبار هم یکی از همین تجربه‌هایی است که نباید فراموش شود. من در بازار، وقتی جوان بودم، آدم‌های معتبری را می‌دیدم که بدون اینکه پولی دست کسی بدهند، برای دیگران اعتبار می‌ساختند. یک نفر مرا نزد مغازه‌داری می‌برد و می‌گفت این جوان پیش من تا فلان مبلغ اعتبار دارد، به او جنس بده. من جنس را می‌گرفتم، می‌فروختم، سودم را برمی‌داشتم و جنس فروخته‌نشده را پس می‌دادم. آن روز فهمیدم اعتبار خودش سرمایه است.
اعتبار هم با حرف ساخته نمی‌شود. گفتار باید با رفتار و کردار تو یکی باشد. اگر چیزی می‌گویی و جور دیگری عمل می‌کنی، دیر یا زود اعتبارت را از دست می‌دهی.
همه اینها مرا به یک کلمه می‌رساند که شاید برای آینده تو از هر عنوانی مهم‌تر باشد: مدیریت.
مدیر بودن فقط این نیست که پشت یک میز بنشینی و چند نفر زیر دستت کار کنند. حتی لازم نیست مدیر یک کارخانه یا سازمان باشی. اول باید مدیر خودت باشی. باید بلد باشی چه چیزی را وارد ذهنت کنی و چه چیزی را بیرون بریزی. اگر کسی به تو توهین کرده و تو سال‌ها آن توهین را در ذهنت نگه داشته‌ای، شاید او امروز در خانه خودش نشسته و زندگی‌اش را می‌کند، اما تو هنوز داری در ذهن خودت با او دعوا می‌کنی. این دیگر مدیریت نیست. ذهن مدیر نباید پر از خزعبلات باشد.
برای همین می‌گویم: مدیر باید مدبر باشد. مدیریت یعنی تدبیر؛ یعنی شنیدن، فهمیدن، فکر کردن و بعد تصمیم گرفتن.
من این را در فولاد مبارکه زندگی کردم. وقتی وارد فولاد مبارکه شدم، چیزی که داشتیم مقدار زیادی کاغذ و یک زمین بزرگ بود. یک پروژه روی کاغذ که باید به یک کارخانه واقعی تبدیل می‌شد. آنجا فهمیدم صنعت فقط تجهیزات و ساختمان نیست. سخت‌افزار، نرم‌افزار و نیروی انسانی باید کنار هم قرار بگیرند و برای یک هدف کار کنند. اگر یک قسمت درست کار نمی‌کرد، باید مسئله را پیدا می‌کردیم. گاهی سخت‌افزار را عوض می‌کردیم، گاهی نرم‌افزار را. گاهی آدم را، گاهی روش کار را، تا بالاخره مسئله حل شود.
از همان‌جا برای من معنای صنعت روشن شد:
صنعت یعنی حل مسئله.
جامعه صنعتی هم فقط جامعه‌ای نیست که کارخانه‌های بزرگ داشته باشد. جامعه صنعتی جامعه‌ای است که شعور حل مسئله پیدا کرده باشد؛ مسئله را ببیند، آن را بفهمد و برایش راه‌حل پیدا کند.
در فولاد مبارکه اغلب مدیران و کارشناسان حرف می‌زدند، بحث می‌کردند، حتی در مواردی با هم اختلاف نظر هم داشتند. من گاهی سات‌ها به آن‌ها گوش می‌کردم و در پایان جمع‌بندی کرده و می‌گفتم حالا این کار را انجام دهید. برای من مدیریت همین بود: گوش دادن، فکر کردن و رسیدن به راه‌حل.
تو هم اگر روزی مدیر شدی، دنبال این نباش که همیشه جواب همه چیز را از قبل بدانی. متخصص‌ها را دور خودت جمع کن، گوش بده، مسئله را درست بفهم و بعد تصمیم بگیر. مدیر قرار نیست عالم همه‌چیز باشد؛ مدیر باید مدبر باشد.
حتی قانون و ساختار هم باید در خدمت حل مسئله باشند. اگر ماشینی خراب شده و آچار شماره ده پیچ را باز نمی‌کند، قرار نیست چون اسمش آچار شماره ده است، تا آخر عمر با همان آچار به پیچ نگاه کنیم. آچار دیگری بردار. هدف، باز کردن پیچ است. ساختار هم همین است. اگر ساختار نمی‌تواند مسئله را حل کند، باید خود ساختار را اصلاح کرد.
شاید همه اینها در نهایت به آرامش بر‌می‌گردد؛ چیزی که ما خیلی وقت‌ها با آسایش اشتباه می‌گیریم. پول بیشتر، خانه بزرگ‌تر، قدرت بیشتر و امکانات بیشتر، الزاماً به معنی آرامش بیشتر نیست. ما گاهی آن‌قدر دنبال «من» می‌رویم که آرامش را فراموش می‌کنیم: خانه من، پول من، قدرت من، زندگی من.
مدت‌ها درباره معنای آرامش فکر می‌کردم تا یک روز یک اتفاق ساده برایم افتاد. همسرم غذایی پخته بود. غذا را خوردم و گفتم: «این مزه مورچه می‌دهد!» گفت: «تو مزه مورچه را از کجا بلدی؟» یادم افتاد بچه که بودم مزه مورچه را چشیده بودم و آن مزه جایی در حافظه‌ام مانده بود. حالا مزه غذا را با همان خاطره مقایسه کرده بودم.
شاید آرامش هم همین باشد؛ چیزی که یک‌بار در زندگی تجربه‌اش کرده‌ایم و بعد تمام عمر دنبالش می‌گردیم. اما گاهی به جای آرامش، آسایش را دنبال می‌کنیم و خیال می‌کنیم هرچه بیشتر داشته باشیم، آرام‌تر خواهیم بود.
نسل فردا، شاید مهم‌ترین کاری که می‌توانی برای خودت بکنی این باشد که معنای بعضی از کلمات را دوباره پیدا کنی: علم چیست؟ تجربه چیست؟ اعتبار چیست؟ مدیریت چیست؟ آرامش چیست؟
و از همه مهم‌تر، هر وقت خواستی کاری را شروع کنی، قبل از اینکه بپرسی «چقدر از این کار پول درمی‌آورم؟» از خودت بپرس:
«این کار چه مسئله‌ای را حل می‌کند؟»
اگر جوابش را نمی‌دانی، کمی‌صبر کن.
شاید هنوز مسئله را درست نفهمیده‌ای و اگر مسئله را فهمیدی، خودت را به اولین راه‌حل محدود نکن. ممکن است راه اول جواب ندهد، راه دوم هم نه. اشکالی ندارد. راه دیگری پیدا کن.
چون زندگی همیشه مسئله خواهد داشت. تکنولوژی مسئله‌ها را از بین نمی‌برد، مسئله‌های تازه می‌سازد.
آنچه تو باید یاد بگیری، فقط جواب دادن نیست.
یاد بگیر مسئله را ببینی، بفهمی‌و حلش کنی.
این، به گمان من، همان چیزی است که آینده بیشتر از هر چیز دیگری به آن احتیاج دارد:
هنر حل مسئله.

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی برای این نامه ثبت نشده است.
نام محمد حسن عرفانیان
سمت بنیانگذار فولاد مبارکه
تولد 1325
محل تولد مشهد

نسخه صوتی نامه

00:00
00:00 download
خرید کتاب